تبلیغات
عشقه دو حرفی - باور میکنم..

نمیدانستم کجا ایستاده بودم.. 

نمیدانستم انتها بود، یا اول دست های بی دریغت.. 

نمیدانستم بهای بودنت چه بود. 

نفس را میدواندم.. 

و خود، ایستاده بودم.. 

و بر هذیان بودنت، دست تکان میدادم.. 

و رگ هایم را، گره زده بودم بر شاخسار این پیرِ کهنه.. 

بر نبودت.. 

آنگاه که صبحگاه، 

باد، 

چشم هایم را به سوی تو میدواند. 

 

(حاشیه): 

نفس تو بود، که صبحگاه دمیده بود.. 

-------------- 

باید باور کرد.. 

باید باور کرد، همه ی نبودن ها را..... .


برچسب ها: عاشقانه،

تاریخ : شنبه 9 اسفند 1393 | 01:51 ب.ظ | نویسنده : mahnaz tabakh | نظرات