تبلیغات
عشقه دو حرفی - مطالب آبان 1388

                                       گل نازم تو با من مهربون باش                                                      


واسه چشمام پل رنگین کمون باش

اسیر باد و بارونم شب روز

گل این باغ بی نام ونشون باش

من عاشقی دل خونم شکسته ای محزونم

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه تو با من مهربون باش


گل نازا ! آسمونم بی ستارست

مثل ابرا دل من پاره پارست

دوباره عطر تو پیچیده در باغ

نفس امشب برام عمر دوبارست

من عاشقی دل خونم شکسته ای محزونم

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه تو با من مهربون باش


گل نازم بگو بارون بباره

که چشمات و به یاد من بیاره

تماشای تو زیر عطر بارون

چه با من می کنه امشب دوباره

شب و تنهایی ماه و ستاره .....

من عاشقی دل خونم شکسته ای محزونم

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه تو با من مهربون باش ....


http://i29.tinypic.com/2eojpk5.jpg




طبقه بندی: روانشناسی،

تاریخ : سه شنبه 26 آبان 1388 | 03:19 ب.ظ | نویسنده : mahnaz tabakh | نظرات

درود! امروز و بعنوان نخستین یادداشت ام در سرود زرتشت می خواهم از دو اشتباه مهم (سهوی و غیر-سهوی) در کاربردی ترین نشان هایی که به دین زرتشت نسبت می دهند سخن بگویم. البته شاید چنین آغازی کمی عجیب بنظر برسد. اینروزها از چیزهایی که در وبلاگشهر میبینم اینست که برخی، دین زرتشت را «آیین زرتشت» و گاهی نیز «زرتشتی گری» می خوانند و می نویسند.این یک اشتباه است، یک اشتباه ترجمه ای-نگارشی.

اینروزها «آیین» ، واژه و استعاره ی محبوب مترجمان دین پژوه است، بویژه مترجمانی که دستی در ترجمه ی کتابهای ادیان غیر ابراهیمی دارند. وسعت كاذب «آیین»، چه در عرصه فهم و چه دلالت (بمعناى شاعرانگى ، کوچکی و مهربانی اش نسبت به دین) بالقوه قادر است همه چیز را بپوشاند، یكدست كند و طبیعى سازد. بنوعی می شود گفت؛ در روش ترجمه ای آنها، ایده ی آشتى-جویى و صلح با مفهوم آیین گره خورده است. چرا که در آیین بناست همه چیز آرام و ذآ-ذن-وار باشد، همه چیز مهربانانه سر جاى خودش باشد. مردم هم گویی طنین صداى آیین را در گوشهایشان خوشتر دارند. همچون آواى سه تار و جیرجیرك و تصویر اخته شده یك قرص کامل ماه و آرامش بلاهت آمیزى كه بناست از راه تلویزیون، جامعه را به طبیعتى آرام و رام بدل سازد. اندیشه ای که میکوشد دین زرتشت را آیین زرتشت جا بیندازد و چنین وانمود کند که «این اصلا دین نیست» بلکه یک آیین است، بخطا رفته است. کسانی هم که می خواهند با این کاربست، آنرا تا حد آیینهای درویشی و «دم را غنیمت شمار و خوش باش»  تنزل دهند نیز به بیراهه رفته اند، چرا که مفاهیم و حجم دین زرتشت با هیچیک ازین ادعاها منطبق نیست. معمولا در دگم بودن و پافشارى بر یك باور بظاهر منسوخ، حقیقت بیشترى نهفته است تا در رهیافت هاى همه-گرا كه معجونى اند از دیدگاه ها و گفتارهاى رنگارنگ. بنابراین گفتار یك فقیه متعصب و سرسخت، در قیاس با سخنان ظاهرا جامع و روشن بینانه كسانى مثل پائولو كوئیلو یا الهى قمشه اى، بیشتر واجد رگه اى از حقیقت است. حقیقت امر كلى ریشه در نوعى یكسو-نگرى، وسواس و پافشارى دارد. این نكته پیوند میان حقیقت و گونه اى زهد را نشان مى دهد. 

این سیر ، روش اخته کردن یک دین است و کوچک کردن آن تا حد یک آیین. البته در جامعه ای که انسانها روزبروز بیشتر بسمت ماشینیزه و اخته کردن محیط خود پیش می روند این کار یک امر اجتناب ناپذیر است، فرهنگ اخته شده شیفته ی دین اخته شده است. تا اینجا روی سخنم با کسانی بود که کین ورزانه دین زرتشت را آیین می نامند. 

 آیین دارای معانی گونه گونیست. معانیی که «حسن عمید» برای آن شمرده اینهاست:

  «aadvَen» آئین: دستور،روش، رسم و عادت،نظم و قاعده،سنت،کیش|| زیب و زینت و آرایش.

آیین معمولا یک سلسله کارهای باقاعده و روشمند است و مخصوصا نظم زمانی خاص خودش را دارد. هیچگاه یک آیین نمی تواند همه ی موجودیت یک دین باشد. دین میتواند دارای مجموعه ای از آیین ها باشد اما آیین نمی تواند مجموعه ای باشد از دین ها. پس ما نمی توانیم به «آیین نوروز» بگوییم دین نوروز. تفاوت ایندو درست از همینجاست. مسعله اینست که دین و آیین دو هویت و دو موجودیت جداگانه دارند و روا نیست با اشتباهات ترجمه ای و یا گاها جهت تنوع و تفاوت نگارشی ایندو را با هم یکی کنیم یا بجای یکدیگر در متن بکارشان بگیریم.

کاربرد زرتشتی-گری نیز جریان جالبیست. اصولا پسوند «گر» را در مورد ادیان بکار نمی گیرند چرا که مفهومی شغل-وار و بازاری به آن دین داده و ارزش آن دین را بلحاظ معنوی تنزل می دهد. بهمین روال، نسبت دادن اسلامیگری، بودایی گری و مسیحیگری نیز به پیروان این ادیان نارواست. می اندیشم که «بهدینی» جایگزین مناسبی می تواند برای واژه ی زرتشتیگری باشد.




طبقه بندی: ترفندهای ویندوز،

تاریخ : سه شنبه 26 آبان 1388 | 03:00 ب.ظ | نویسنده : mahnaz tabakh | نظرات

سوشیانت اما در دیگر بخشهای اوستا غالبا بگونه ی جمع بکار رفته است و بلفظی که زرتشت سپیتمان آنرا بکار برده است نیست اما همچنان دارای معانی سودرسان، نجاتگر و رهاننده می باشد. در «فروردین یشت» بند صد و بیست و نه آمده است: «او را از این جهت ‏سوشیانت ‏خوانند، برای آنكه به كلیه جهان مادی سود و منفعت رساند» در تفسیر پهلوی نیز آن را به سوشیانس «یی سوتو مند یی پروژكر» ترجمه كرده‏اند بگفت دیگر؛ سوشیانس به معنی رهاننده و نجات‏دهنده نیز هست.

در قسمتهای دیگری از اوستا ، سوشیانت به صیغه جمع آمده و از آن ، یاوران دین را اراده کرده اند . یا به عبارت دیگر ، پیشوایان کیش و جانشینان زرتشت و نیکان و پارسایانی که از آن ها ، سود و بهره ای نصیب جهان مادی و مردم گیتی گردد و در رستگار ساختن مردم گامهایی بردارند و دین راستین را بیارایند ، سوشیانت نامیده شده اند .

گاهی هم مقصود از آن ها ، سه موعود دین زرتشت است که در سرانجام ، هریک به نوبه خود ظهور کرده ، بار دیگر دین مزدیسنا را تازه گردانند و جهان فرسوده و ویران را تازگی و خرمی بخشند و در آبادانی بکوشند . در جاهایی از اوستا نیز که کلمه سوشیانت مفرد آمده ، از آن مخصوصا آخرین موعود مزدیسنا که رستاخیز خواهد کرد  اراده شده است.

در اوستا به موضوعاتی از قبیل ذكر نام سه موعود، كیفیت تولد سوشیانت در هزاره پایانی جهان، چگونگی نگهداری نطفه زرتشت در دریاچه كیانسه ، نامهای سه موعود و نام مادر و یاران سوشیانت اشاره شده است.
قبل از پرداختن به دیگر نکات، ذكر این نكته لازم است كه با توجه به اینكه تاریخ دقیق هیچ یك از بخش های اوستا برای ما معلوم نیست و اما میدانیم همگی آنها مربوط به پس از آفرینش گاتها توسط اشو زرتشت می باشند، میتوانیم سوشیانت مورد نظر زرتشت را از سوشیانتی که پس از مرگ زرتشت به شكل نهایی خود درآمده است را از هم جدا کنیم. آنچه مسلم است اینکه این اسطوره كم كم و در طول تاریخ تكامل دین زرتشتی به شكل بعدی آن، پرورده شده و شاخ و برگ یافته است.


 

 

در «زامیاد یشت» آمده : «فر» ، متعلق به ایزدان مینوی و جهانی است . متعلق به سوشیانت هایی که زاییده شده و سوشیانت هایی که هنوز متولد نشده اند و در آینده نوکنندگان جهان نامیده خواهند شد.

"فرّ كیانی نیرومند مزدا آفریده را ما می ستاییم؛ (آن فر) بسیار ستوده زبردست، پرهیزگار، كارگر چست را كه برتر از سایر آفریدگان است؛ كه به سوشیانت پیروزمند و به سایر دوستانش تعلق خواهد داشت. در هنگامی كه گیتی را نو سازد؛ (یك گیتیِ) پیر نشدنی، نمردنی، نگندیدنی، نپوسیدنی، جاودانِ زنده، جاودانِ بالنده و كامروا. در آن هنگامی كه مردگان دگرباره برخیزند و به زندگان بی مرگی روی كند. پس آن گاه او (سوشیانت) به در آید و جهان را به آرزوی خود تازه كند" پس جهانی كه فرمانبردار راستی است فناناپذیر گردد. دروغ دگرباره به همان جایی رانده شود كه از آن جا از برای آسیب رساندن به راستی پرستان و نژاد و هستیِ وی آمده بود. تباهكار نابود خواهد گردید؛ فریفتار رانده خواهد شد..

 از آنچه ذکر شد بخوبی بر می آید که برای آینده، ظهور فرزندان زرتشت که سوشیانت نام خواهند داشت ، انتظار می رود و از آن سوشیانت هایی که هنوز زاییده نشده اند ، همان سه موعود مورد توجه است.

آخرین موعود مزدیسنا که سومین فرزند آینده زرتشت باشد ، در اوستا " استوت ارت " خوانده شده است که به معنی کسی است که مظهر و پیکر قانون مقدس است و آخرین آفریده اهورامزدا شمرده می شود . اوست که به فرمان اهورامزدا، مردمان را بر می خیزاند و با یاوران جاودان خویش ، جهان را از آلایش و بدی و ستم و پلیدی بپالاید .

زرتشت آگاه ساخت اهریمن را و به او گفت : ای اهریمن بدکنش! من هر آنچه از آفرینش دیو است ، خواهم بر انداخت . من نسا را خواهم بر انداخت . من خن نائیتی پری را خواهم برانداخت ، تا آن که سوشیانت پیروزگر از آب " کیان سیه – کیان سو " در سمت شرق ، متولد گردد.

در یسنا (۲۴/۵) از سوشیانسها با عنوان نوكنندگان جهان و مردانی كه هنوز متولد نشده اند یاد می شود:
ستایش و نیایش و خشنودی و آفرین با فروهرهای همه پاكان، آن پاكانی كه مرده اند و آن پاكانی كه زنده اند و آن مردانی كه هنوز زاییده نشده، سوشیانتهای نوكننده اند.

در فروردین یشت و زامیاد یشت که هردو از قدیم ترین اجزاء اوستا محسوب می شوند ، نامهای سه موعود و نامهای مادران آنها و زادگاهشان و هم چنین چگونگی ولادت آنان و نامهای برخی از یاوران و همراهانی که آنان را یاری خواهند کرد محفوظ مانده است .

در بندهای 128 و 129 از فروردین یشت ، از استوت ارت و دو برادرش که پیش از آمدن وی به عنوان مبشران سوشیانت ظهور خواهند کرد و نامهای هشت تن از یاوران استوت ارت یاد شده است:

رئوچس چئس چئش من ، هورچئش من ، فرادت خوارنه ، ونذت خوارنه ، وئورونمه ، وئوروسوه ، اوخشیت ارت ، اوخشیت نمه ، استوت ارت .

دو برادر استوت ارت که پیشآهنگان ظهور وی خواهند بود ، اولی " اوخیشت ارته " و دومی " اوخیشت نمه " نامیده شده اند .

سوشیانتها با حالت جمع در فروردین یشت عبارتند از : اوخشیت ارته ، اوخشیت نمنگه و اَستْوَتْ اِرِتَه. ظهور هوشیدر (اولین منجی) و در پایان هزاره اول است، ظهور هوشیدر-ماه ( دومین منجی) در پایان هزاره دوم و ظهور استوت ارته (سوشیانت ، موعود آخر) در پایان هزاره سوم است. و بالاخره در پایان هزاره سوم، زمان فرشوكرتی یا فراشگرد (رستاخیز) فرا می رسد. زمانی كه طبق آموزه های زرتشتی در آن، دنیا دوباره زنده خواهد شد و اهریمن كاملا و برای همیشه و در همه ی کارهایش شكست می خورد.

کسیکه به «سوشیانت پیروزگر» موسوم خواهد شد به « اَستْوَتْ اِرِتَه» موسوم خواهد بود و او را به این دلیل سوشیانت خوانند که او به همه موجودات سود بخشد و او را از این جهت استوت ارته خوانند که آنچه در جهان دارای جسم و جانی است از پرتو او به یک زندگانی جاودان رساند تا آنکه پاکدینان در ستیزه ضد دشمنان و بد-دینان ایستادگی توانند کرد.

معنی لفظ «اوخسیت ارته» کسی است که قانون مقدس را می پروراند. «اوخشیت نمنگه» نیز دومین موعودست و به معنی کسی است که فزاینده یا پروراننده ی ستایش یعنی همان سرشت انسانهاست. سومین موعود، استوت ارته میباشد که به معنی کسی است که مظهر و پیکر قانون مقدس است . سوشیانت تنها به آخرین فرزند " استوت ارته "نیز گفته می شود.

 

:: بدلیل بلندی مطلب ، آنرا در چند یادداشت تقدیم دوستان میکنم ، پس این مطلب ادامه خواهد داشت./ از تمام دوستانی که در سرود زرتشت اظهار نظر و لطف مکنند نیز خاکسارانه سپاسگزاری میشود.




طبقه بندی: ترفندهای ویندوز،

تاریخ : سه شنبه 26 آبان 1388 | 02:59 ب.ظ | نویسنده : mahnaz tabakh | نظرات

واژه ای که زرتشت در اوستا (گاتاها) برای خدای یگانه به کار برده اهورامزدا است. در آغاز بیشتر نیایشها این عبارت به چشم می خورد: «خشنوتره اهورهه مزدا» یعنی به خشنودی اهورامزدا. در گاتاها گاهی اهورامزدا جدا از هم بکار رفته است؛ مثلاً در یسنای ۲۸ بند اول، مزدا آمده است. در بند هشتم همین یسن ابتدا اهورا و پس از چندین کلمه فاصله، مزدا آمده است. در بند ششم برعکس اول مزدا و پس از چند جمله، اهورا دیده می شود. در بند دوم مزدا-اهورا به کار برده شده است. در سراسر گاتاها هر جا، این دو واژه با هم آمده است، مزدا مقدم بر اهورا است. در یسنا ۲۸ بند اول زرتشت می گوید: « ای «مزدا» ! بهنگام نیایش با دستهای بر افراشته برای همه آفرینش سپند مینو خواستار رامش و پناه و شادمانیم».


 در سایر بخشهای اوستا بر عکس گاتاها هر جا که این دو واژه با هم آمده، اهورا مقدم بر مزدا است البته در بعضی قسمتهای اوستا نیز مزدا اهورا آمده است. در سنگ نوشته های میخی نیز بیشتر اهورا مقدم بر مزدا می باشد. مسئله ی مهمی که هنگام خواندن گاتها ممکنست ذهن پژوهشگر را بخود مشغول کند اینست که چرا گاهی نام مزدا مقدم بر اهورا آمده و گاهی برعکس. و دیگر اینکه اردیبهشت و خورداد و امرداد و دیگر نامها چیستند یا کیستند که زرتشت به ستایش آنها می پردازد. پاسخ پرسش نخست را بعدتر خواهم داد اما در مورد پاسخ دوم ، یک دیدگاه اینست که آنها همان امشاسپندان و مقدسان بی مرگ هستند که بنوعی در حکم فرشتگانند در ادیان دیگر. اما بدیدگاه من این مسئله در اثر بدفهمی در ترجمه متون اوستایی و خوانش متن امروزین گاتها پیش می اید و بی توجهی به شعر-گونه بودن و سرود بودن گاتهای ابتداییست که باعث چنین بدفهمی هایی میشود. در ادامه چند مورد مرتبط دیگر بآن را که لازمست توزیح میدهم و دوباره بحث را (که گمان نکنم در یک یادداشت بگنجد) پی می گیرم.
«مزدا» در بعضی بندهای گاتاها به معنی حافظه و به حافظه سپردن و به یاد داشتن است. این واژه در سانسکریت مذش، به معنی دانش و هوش می باشد. بنابراین وقتی که مزدا برای خدا به کار برده شده است از آن معنی هوشیار و آگاه و دانا برداشت کرده اند. پس اهورا مزدا به معنی سرور دانا است. اهورامزدا خالق و داور همه ی چیزهای مادی و مینوی است. او با اندیشیدن همه چیز را هستی می بخشد پس در واقع او از عدم می آفریند و با خود تنهاست. هستی کل، بهیچ روی بوسیله نیروهای اهریمنی محدود نمی شود و هیچ چیزی قدرت مقابله با او و توانایی محدود کردنش را ندارد. او یک بیکرانه ی مطلق است. البته پس از اشو زرتشت، اندیشه ی رویارویی و مقابله ی نیروهای اهریمنی با اهورا مزدا نیز بذهن برخی راه یافت و باعث کج روی ها و بد فهمی هایی در دین شد که یک پژوهشگر امروزی بهیچ روی نباید دوباره مرتکب این اشتباه فاحش در فهم اهورامزدا شود بلکه باید بتعریف های خود اشو زرتشت در گاتاها استناد کند.

اهورامزدا خیرخواه بندگانش است و ستایش ایشان را می شنود. همچنین در یسنای ۴۴ آمده است که او خالق همه چیز است و همه چیز به او وابسته است. او همه چیز را می داند چراکه او «مزدا» است. زرتشت خدایش را می بیند و کلمات او را می شنود. او از خدا می خواهد تا با او سخن بگوید.

 اهورا مزدا ؛ «سپنته مینیو» یعنی مقدس ترین روان و خالق همه چیز است. وی همچنین «وهومنه» یعنی منش و اندیشه نیک و «اشه وهشته» یعنی بهترین حقیقت دادگری است. وی «خشثره ویرنه» بگویش امروزی شهریور یعنی شهریاری و پادشاهیست که باید انتخاب و برگزیده شود. «سپنته آرمیتی» است یعنی پارسایی مقدس. «هورتات» بگویش امروزی خورداد، جامعیت و رسایی و «امرتات» جاودانگی و بی مرگی است. او «اشه» یعنی راستی و درستی و قانون ایزدی و پاکی است و ۱۰۸ بار در گاتاها تکرار شده است کلمه «اشو» نیز از همین ریشه است که تنها برای زرتشت بکار رفته که اشون ترین اشونان است. وهومنه مرکب از «وهو» و «منه» به معنی خوب منش می باشد. کلمه خوب فارسی و «وهو» اوستایی همریشه اند. منش با «منه» اوستایی از یک ریشه است. وهومنه را به نیک نهاد و یا پاک سرشت می‌توان ترجمه کرد. وهومنه و یا «وهیشتومنه» هر دو دارای یک معنی است و تقریباً ۱۳۰ بار در گاتاها تکرار شده است. خشتره یعنی کشور و توانایی و خسروی، کلمه شهر و شهریاری هر دو از خشتر اوستایی است. «آرمئتی» به معنای بردباری و فروتنی و مهر و اخلاص است. هئورتات یعنی رسایی و سلامت و عافیت. «أ» در امرتات از ادات نفی است و مرتات به معنای مرگ است و در مجموع به معنای بی مرگی و جاودانی است. این کلمات را به ترتیب اردیبهشت، بهمن، شهریور، سپندارمزد، خورداد و امرداد می گوییم. نزد زرتشتیان این شش کلمه علاوه بر اسم ماهها اسم شش روز از سی روز ماه در تقویم ایشان است. همه ی این کلمات از مجردات است و صفات اهورامزدا است و نه چیزی جدا ازو و دارای اختیار. البته بعدها این مسئله برای برخی باعث بدفهمی شد بطوریکه این شش صفت را از خداوند جدا کردند و انها را در نظامی بسته قرار دادند و بصورت فرشته در اوردند. مثل ملائکه در تورات، بطوریکه تفکیک این دو از هم بسیار مشکل است و در خواندن گاتاها (بدلیل ترجمه ای بودن آن از متون اوستایی) باید بسیار توجه داشت.
ویل دورانت درباره صفات اهورامزدا با تکیه بر سخنان اشو زرتشت در گاتاها می گوید:

مقصود از این منش پاک، عقل انسانی نیست بلکه منظور حکمت الهی است، که تقریباً با لوگوس یا کلمه «الله» اختلافی ندارد و اهورامزدا آن را وسیله آفرینش کائنات قرار می دهد، زرتشت برای اهورا مزدا هفت جلوه یا هفت صفت بر می شمارد که عبارت است از: نور، منش پاک، راستی، قدرت، تقوا، خیر و فناناپذیری ولی پیروان وی چون به شرک و پرستیدن ربهای متعدد عادت داشتند، به این صفات رنگ اشخاص دادند و آنها را «امشاسپندان» یا قدیسان جاودانی نام نهادند و چنان معتقد شدند که این امشاسپندان زیر نظر اهورا مزدا جهان را می‌آفریند و بر آن تسلط دارند؛ به این ترتیب بود که یکتا پرستی عالی موسس این دین در میان مردم به صورت شرک درآمد؛ این کاری است که پیش از آن در دین مسیحی صورت گرفت. علاوه بر ارواح مقدس امشاسپندان، پارسیان به فرشتگان نیز معتقد بودند و چنان می پنداشتند که زن و مرد و خرد و کلان، فرشته نگاهبان خاصی برای خود دارد.

 
از نظر زرتشت تنها اهورامزدا شایسته پرستش است. همچنین در  (یسنا ۳۳، بند ۲)  می گوید: «کسی که به ضد دروغپرست با زبان و اندیشه و دست ستیزگی کند، خوشنودی مزدا اهورا را به جای آورد.» زرتشت عظمت و جبروت را مختص اهورامزدا می داند و او را آفریننده یکتا و خداوند توانا می داند. وی در یسنا ۴۴ با یک زبان شاعرانه سئوالاتی بنیادین را برای شناخت آفریدگار مطرح میکند:

 «از تو می پرسم ای اهورامزدا! کیست پدر راستی؟ کیست نخستین کسی که راه سیر خورشید و ستاره بنمود؟ از کیست که ماه گاه تهی است و گاهی پر؟ کیست نگهدار زمین در پایین و سپهر در بالا؟ کیست آفریننده آب و گیاه؟ کیست که به باد و ابر تند روی آموخت؟ کیست آفریننده روشنایی سود بخش و تاریکی، کیست که خواب و بیداری آورد؟ کیست که بامداد و نیمروز و شب قرار داد و دینداران را به ادای فریضه گماشت؟ کیست آفریننده  مهر و محبت آرمئتی؟ کیست که از روی دانش و خرد احترام پدر در دل پسر نهاد؟»

 پس از تمام این پرسشها زرتشت در پاسخ چنین می گوید: «من می کوشم  ای مزدا، که تو را به توسط خرد مقدس آفریدگار کل به درستی بشناسم.» او میکوشد انجام کنش شناخت را به بهترین وسیله ی شناخت یعنی وهومنی به انجام رساند که اول بار از دست اهورا دریافت داشته است. پس از فهم مسئله، اشو زرتشت با درخواست فوری «وهومنه» اقرار به دین می کند و برآن میشود تا دشمن حقیقی دروغ و حامی قدرتمندی برای «اشه» باشد تا تعادل و خوشبختی در جهان حکمفرما شود.


از این رو، با توجه به سخنان زرتشت در گاتاها، می توان اذعان کرد که او، به خدایی یکتا و قادری مطلق که خالق همه چیز است اعتقاد داشت. یعنی زرتشت هم توحید ذاتی و هم توحید خالقی را باور داشت.




طبقه بندی: ترفندهای ویندوز،

تاریخ : سه شنبه 26 آبان 1388 | 02:57 ب.ظ | نویسنده : mahnaz tabakh | نظرات

صبح از خواب پا میشوی قبل از رفتن به سر کار 15 دقیقه  مدیتیشن انجام میدهی

سپس کمی به تجسم خلاق میپردازی تا امواج مغزیت در حالت آلفا قرار گیرد

بعد یک صبحانه مفصل میخوری تا گرسنگی آرامشت را در طول روز بهم نزند

سپس یک فنجان چای یا قهوه میل میکنی تا با تیئین و کافیئین آرامش بیشتری داشته باشی

سپس یک موسیقی آرام بخش گوش میکنی تا کاملا ریلکس به سر کار روی

موقع خروج از منزل بنا به گفته راندا برن٬ برای اینکه راز خوشبختی و آرامش را در خود فعال کنی، کمی آنچه را که میخواهی در زندگیت به آن برسی تا آرامش داشته باشی تصور میکنی و چه بسا عکسی از ویژن خود را که همیشه همراه داری در میاوری و نگاه میکنی تا خوب هدفت را تصور کنی خواه خانه دلخواهت در نقطه مشخصی از شهر باشد یا ماشین یا هر چیز دلخواه ...

در سر کارت با استفاده از تفکر خلاق و نگرش مثبت موفقیت خوبی بدست میاوری

وسط ساعت کاری برای رفع خستگی کمی به خود هیبنوتیزم میپردازی و در عرض چند ثانیه آرامشی را که با خواب سه ساعته بدست می آید کسب میکنی

کار تمام میشود به خانه برمیگردی با کلی سود ...خوشحالی

...

شب بهمراه خانواده به صرف شام بیرون میروی ...خوشحالی

...

چه بسا بعد از شام برای رسیدن به نهایت آرامش علاوه بر تیئین و کافیئین از نکوتین.......

شب به خانه برمیگردی...خوشحالی

یک فیلم را بهمراه خانواده تماشا میکنی و احیانا بهمراه چیپس و تخمه و ... خوشحالی

قبل از خواب چند دقیقه به یوگا میپردازی  و کمی از نرم افزار آرامش بیکران استفاده میکنی

بعد چند عدد قرص آرام بخش و ضد افسردگی و ....(نورتریپتیلین) (فلوئوپرازین)(سیتالوپرام)( و احیانا یه نصفه لورازپام برای خواب بهتر) میل میکنی

سپس بهمراه موسیقی آرام بخش کتاب آرامش درون و برون (راجیندرسینگ ) یا دستیابی به آرامش درون (آنتونی رابینز) یا  روح و آرامش درون (دكتر ژوزف مورفی)  یا ده راز موفقیت و آرامش درون (وین دایر) یا رازهای آرامش درون (والتر، جی. دونالد) یا موهبت آرامش درون(سوفی بوان ) یا ده پله تا آرامش یا آرامش گوسفندی ... را مطالعه میکنی...

.

.

.

تا اینکه ...

...لحظه خواب فرا میرسد...

غمی حزین در ته دلت ...

رنجی آشنا که احساس میکنی همواره با توست٬ به یاد نظریه فروید می افتی که (همه افعال بشر برای رسیدن به لذت و دفع رنج است) و احساس میکنی تمام زندگیت را غمی ممتد فرا گرفته و همه کارهای روزمره ات را برای فرار از آن اندوه بی پایان انجام میدهی...

به یاد گفته جلال می افتی...

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد...

...

 

وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنكًا وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَى

قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَى وَقَدْ كُنتُ بَصِیرًا

قَالَ كَذَلِكَ أَتَتْكَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَكَذَلِكَ الْیَوْمَ تُنسَى

و هر كس از یاد من روى بگرداند وى را روزگارى سخت خواهد بود و او را در روز قیامت كور محشور كنیم. آن وقت گوید پروردگارا چرا مرا كه بینا بودم كور محشور كرده‏اى؟!

(خداى تعالى در پاسخش) گوید: همانطور كه تو از دیدن آیه‏هاى ما خود را به كورى زدى و آن را فراموش كردى ما نیز امروز تو را فراموش كردیم (طه 124،125,126).

...الَّذِینَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (رعد 28)

...آنها كسانى هستند كه ایمان آورده و دلهایشان به یاد خدا آرامش مى‏گیرد، آگاه باشید كه تنها با یاد خدا دلها آرامش پیدا مى‏كند...

...إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِی وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِی (طه ۱۴)

...من خداى یكتایم، معبودى جز من نیست، عبادت من كن و براى یاد كردن من نماز به پا كن ...





طبقه بندی: ترفندهای ویندوز،

تاریخ : یکشنبه 24 آبان 1388 | 06:15 ب.ظ | نویسنده : mahnaz tabakh | نظرات

ای انسان تو گمان میکنی جسم کوچک و موجودی ناچیز هستی و حال آنکه در وجود تو جهان بزرگ نهفته است(۱)

بدان که وجود تو را جز بهشت بهایی نیست پس خود را به کمتر از آن مفروش(۲)

که اگر کرامت نفس خویش را احساس کنی شهوتهایت نزد تو خوار خواهند بود(۳)

پس سربلند باش

اما

شگفتا از متکبری که دیروز نطفه(اب گندیده) بوده و فردا مرداری خواهد بود(۴)

که دنیا دالانیست اندکی سقف آن کوتاه٬ هنگام عبور از آن اگر کمی سرت پایین باشد بسلامت از آن بگذری ولی اگر سرت کاملا بالا باشد خراشیده و خونین گردی(۵)

خدایا نفسم را نزد خودم ذلیل و خوار گردان(۶)

پس سربزیر باش




طبقه بندی: ترفندهای ویندوز،

تاریخ : یکشنبه 24 آبان 1388 | 06:12 ب.ظ | نویسنده : mahnaz tabakh | نظرات

در زمان قدیم زن و شوهری زندگی می كردند كه خیلی فقیر بودند و دو ماهی می شد كه زن از بی پولی نرفته بود حمام.

یك روز, زن به شوهرش گفت «آخر تو چه جور شوهری هستی كه نمی توانی ده شاهی بدهی به من برم حمام.»

مرد از حرف زنش خجالت كشید و بعد از مدتی این در آن در زدن, به هر جان كندنی بود, ده شاهی جور كرد و داد به او.

زن اسباب حمامش را ورداشت و راه افتاد. به حمام كه رسید دید حمام قرق است. از حمامی پرسید «كی حمام را قرق كرده؟»

حمامی گفت «زن رمال باشی.»

زن گفت «تو را به خدا بگذار من هم برم لا به لای كنیزها و دده ها بنشینم و حمام كنم. خیلی وقت بود می خواستم بیام حمام و پولی تو دست و بالم نبود.»

حمامی دلش به حال زن سوخت و او را راه داد. زن رفت گوشه ای نشست و مشغول شد به شست و شوی خودش. در این حیص بیص دید كنیزها با سلام و صلوات زن بدتركیب و نكره ای را كه بلند بلند آروغ می زد, آوردند به حمام.

زن بیچاره تا چشمش افتاد به هیكل نتراشیده زن رمال باشی, سرش را بلند كرد به طرف آسمان و گفت «خدایا به كرمت شكر. من با این حسن و جمال و قد و قامت دو ماه به دو ماه هم نمی توانم بیایم حمام, آن وقت باید برای این زن بدتركیب حمام را قرق كنند و او با این جاه و جلال و دم و دستگاه به حمام بیاید.»

بعد, هر طوری بود خودش را شست و شویی داد. از حمام درآمد و رفت خانه.

شب, وقتی شوهرش آمد خانه, حكایت حمام رفتن زن رمال باشی را تمام و كمال برای او تعریف كرد و آخر سر گفت «ای مرد! تو هم از فردا باید بری و رمال بشوی.»

مرد گفت «مگر زده به سرت. من كه از رمالی چیزی سرم نمی شود.»

زن گفت «خودم كمكت می كنم. الا و للا تو از فردا باید رمال بشوی.»

خلاصه! هر چه مرد به زنش گفت از عهده این كار بر نمی آید, زن زیر بار نرفت و آخر سر گفت «یا تخته و رمالی یا طلاق و بیزاری.»

مرد هر چه فكر كرد دید زنش را خیلی دوست دارد و چاره ای ندارد كه حرفش را قبول كند. این بود كه نرم شد و گفت «ای زن! پدرت خوب! مادرت خوب! مگر به همین سادگی می شود رمال شد.»

زن گفت «آن قدرها هم كه تو فكر می كنی مشكل نیست. فردا صبح زود می روی بیل و كلنگ را می فروشی. پولش را می دهی یك تخته رمالی و دو سه تا كتاب كهنه كت و كلفت و می روی می نشینی یك گوشه مشغول رمل انداختن می شوی. هر كه آمد گفت طالع من را ببین, اول كمی طولش می دهی, بعد می گویی طالع تو در برج عقرب است و عاقبت چنین می شوی و چنان می شوی.»

مرد گفت «آمدیم مشكل یكی و دو تا را شانسی رفع و رجوع كردیم, آخرش چی؟ بالاخره می افتیم تو دردسر.»

زن گفت «آخر هر كاری را فقط خدا می داند. نترس! خدا كریم است.»

صبح زود, مرد بیل و كلنگش را ورداشت برد فروخت و با پولشان اسباب رمالی خرید و رفت نشست در مسجد شاه.

چندان طول نكشید كه جلودار پادشاه آمد سراغش و گفت «جناب رمال باشی. شتری كه پول های پادشاه بارش بوده گم شده. رمل بنداز ببین كجا رفته.»

رمال تو دلش گفت «خدایا! چه كنم؟ چه نكنم؟ حالا چه خاكی بریزم به سرم؟ دیدی این زن سبك سر چطور دستی دستی ما را انداخت تو هچل.»

بعد همین طور كه مانده بود چه كند, چه نكند, مهره ها را در مشتش چرخاند و آن ها را ول كرد رو تخته. خوب نگاهشان كرد. كمی رفت تو فكر و گفت: «جلودارباشی! برو صد دینار بده نخود و به هر طرف كه دلت خواست راه بیفت و بنا كن دانه به دانه نخود ها را ریختن و رفتن. وقتی نخودها تمام شد, سه مرتبه دور خودت بچرخ. به هر طرف كه قرار گرفتی از زمین چشم برندار و به این طرف آن طرف نگاه نكن. راست برو تا برسی به شتر گم شده.»

جلودار باشی یك شاهی گذاشت كف دست رمال و رفت و هر چه را كه گفته بود مو به مو انجام داد و آخر سر رسید به خرابه ای و دید شتر رفته آنجا گرفته خوابیده.

افسار شتر را گرفت. برد به قصر. حكایت گم شدن شتر و رمال را برای پادشاه تعریف كرد. بعد, برگشت پیش رمال و ده اشرفی به او انعام داد.

مرد تا چشمش افتاد به ده اشرفی, از خوشحالی دست و پاش را گم كرد. پیش از غروب بساطش را ورچید توی بازار گشتی زد. هر چه لازم داشت خرید و با دست پر رفت خانه و گفت «ای زن! حق با تو بود و من تا حالا نمی دانستم رمالی چه دخل و مداخلی دارد. خدا پدرت را بیامرزد كه من را از فعلگی و دنبال سه شاهی صنار دویدن راحت كردی.»

بعد, نشستند با هم به گپ زدن و گل گفتن و گل شنفتن.

فردای آن شب, مرد با شوق و ذوق رفت بساطش را پهن كرد و همین كه نشست, چند تا غلام و فراش درباری آمدند به او گفتند «پاشو راه بیفت كه پادشاه تو را می خواهد.»

این را كه شنید دلش افتاد به تپیدن و رنگ به صورتش نماند. با خودش گفت «بر پدر زن بد لعنت! دیدی آخر عاقبت ما را به كشتن داد. اگر پادشاه بو ببرد كه من بیق بیقم و حتی سواد ندارم, كارم زار است و گوش تا گوش سرم را می برد.»

خلاصه! با ترس و لرز اسباب رمالیش را زد زیر بغل و با غلام ها و فراش ها راه افتاد. در راه هزار جور فكر و خیال كرد و از ترس جان به سر شد, تا رسید به حضور پادشاه.

پادشاه نگاهی به قد و بالای او انداخت و پرسید «تو شتر را پیدا كردی, با بار پولی كه باش بود؟»

مرد جواب داد «بله قربان.»

پادشاه گفت «از امروز تو رمال باشی دربار هستی و از ما جیره و مواجب می گیری. برو و كارت را شروع كن.»

آن شب, وقتی مرد به خانه اش برگشت, گفت «ای زن! خانه ات خراب شود كه آخر به كشتنم دادی.»

زن پرسید «مگر چه شده؟»

جواب داد «می خواستی چه بشود؟ امروز از دربار آمدند من را بردند به حضور پادشاه و پادشاه رمال باشی دربارم كرد و از صبح تا شب هی خدا خدا كردم چیزی پیش نیاید كه بفهمد از رمالی هیچی سرم نمی شود و دارم بزنند.»

زن گفت «ای بابا! بعد از آن همه بدبختی, تازه خدا یادش افتاده به ما وخواسته نانی بندازه تو دامن ما؛ آن وقت تو می خواهی به یك پخ جا خالی كنی. این جور فكرها را از سرت بیرون كن و بی خیال باش. آخرش هم یك طوری می شود. خدا كریم است.»

بگذریم! زن آن قدر از این حرف ها خواند به گوش او كه مرد دل و جرئتی به هم زد و از آن به بعد مثل درباری های دیگر راست راست می رفت دربار و می آمد خانه.

مدتی گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد, تا یك شب از قضای روزگار چهل دزد خزانه پادشاه را شبانه زدند و بردند. همین كه صبح شد، پادشاه رمال باشی را خواست و گفت «زود دزدها و هر چه را كه از خزانه برده اند پیدا كن.»

رمال باشی گفت «حكم حكم پادشاه است.»

بعد, آمد خانه به زنش گفت «روزگارم سیاه شد.»

زن پرسید «چی شده؟»

مرد جواب داد «دیگر می خواستی چی بشود؟ دیشب دزدها خزانه پادشاه را خالی كرده اند و حالا پادشاه دزدها و هر چه را كه برده اند از من می خواهد. همین فردا مشتم وا می شود و سرم به باد می رود.»

زن گف «فعلاً برو از پادشاه چهل روز مهلت بگیر تا ببینیم بعد چی می شود.»

رمال باشی رفت چهل روز مهلت گرفت و برگشت خانه به زنش گفت «این هم چهل روز مهلت. بعدش چه خاكی بریزم به سرم؟»

زن گفت «تا چهل روز دیگر كی مرده, كی زنده است؟ حالا پا شو برو بازار چهل تا كله خرما بگیر بیار و هر شب یكی از آن ها را بخور و هسته اش را بنداز تو دله كه اقلاً حساب روزها دستمان باشد و بدانیم روز چهلم چه روزی است.»

رمال باشی گفت «بد فكری نیست.»

و رفت چهل تا كله خرما خرید و برگشت خانه.

حالا بشنوید از دزدها!

وقتی دزدها شنیدند پادشاه رمالی دارد كه از زیر زمین و بالای آسمان خبر می دهد, ترس ورشان داشت. نشستند با هم به گفت و گوی كه چه كنند و چه نكنند تا از دست چنین رمالی جان سالم به در ببرند. آخر سر قرار گذاشتند هر شب یكی از آن ها برود رو پشت بام خانه رمال باشی سر و گوشی آب بدهد و ببیند رمال باشی چه می كند و براشان چه نقشه ای می كشد.

شب اول, یكی از دزدها خودش را رساند به پشت بام رمال باشی و گوش تیز كرد ببیند رمال باشی چه می كند. در این موقع رمال باشی یكی از خرماها را خورد. هسته اش را ترقی پرت كرد تو دله و بلند گفت «این یكی از چهل تا.»

دزد تا این را شنید, از رو پشت بام پرید پایین. رفت پیش رفقاش و گفت «هر چه از این رمال باشی گفته اند, كم گفته اند.»

گفتند «چطور؟»

گفت «تا رسیدم رو پشت بام خانه اش, هنوز خوب جا گیر نشده بودم كه بلند گفت این یكی از چهل تا.»

دزدها خیلی پكر شدند و بیشتر ترس افتاد تو دلشان.

خلاصه! از آن به بعد, هر شب به نوبت رفتند رو پشت بام رمال باشی و رمال باشی شبی یك كله خرما خورد. هسته اش را انداخت تو دله و گفت «این دو تا از چهل تا. این سه تا از چهل تا« و همین طور شمرد تا رسید به سی و نه.

شب سی و نهم دزدها دور هم جمع شدند و گفتند «یك شب بیشتر نمانده كه رمال باشی ما را بگیرد و كت بسته تحویل بدهد. اگر به زیر زمین یا ته دریا هم بریم فایده ندارد و دست از سر مان بر نمی دارد. خوب است تا كار از كار نگذشته خودمان بریم خدمتش و جای جواهرات خزانه را نشانش بدهیم. این طوری شاید پادشاه از تقصیرمان بگذرد و از این مهلكه جان به در ببریم.»

فردای آن روز, دزدها یك شمشیر و یك قرآن ورداشتند رفتند پیش رمال باشی و گفتند «این شمشیر, این هم قرآن. یا ما را با این شمشیر بكش, یا به این قرآن ببخش. جواهرات خزانه پادشاه هم دست نخورده زیر خاك است.»

رمال باشی دزدها را كمی نصیحت كرد. بعد جای جواهرات را یاد گرفت و به آن ها گفت «الان می روم پیش پادشاه ببینم چه كار می توانم براتان بكنم.» و بلند شد, دوان دوان رفت خدمت پادشاه, جای جواهرات را به او گفت و برای دزدها طلب شفاعت كرد.

پادشاه كه از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید, گفت «رمال باشی! راستش را بگو چرا برای دزدها طلب بخشش می كنی؟»

رمال باشی گفت «قربانت گردم! دزدها وقتی خبردار شدند پیداكردن آن ها و جواهرات را گذاشته ای به عهده من از خیر هر چه برده بودند گذشتند و فرار كردند به مغرب زمین و حالا اگر بخواهی آن ها را برگردانی, دو مقابل خزانه باید خرج قشون كنی. آخرش هم معلوم نیست به نتیجه برسی یا نه.»

پادشاه حرف رمال باشی را قبول كرد و عده ای را با شتر و قاطر فرستاد, جواهرات خزانه را تمام و كمال آوردند تحویل خزانه دار دادند و باز به رمال باشی خلعت داد و پول زیادی به او بخشید.

وقتی رمال باشی برگشت خانه به زنش گفت «امروز پادشاه آن قدر پول بخشید به من كه برای هفت پشتمان بس است. حالا بیا فكری بكن كه از این مخمصه خلاص بشوم. چون می ترسم آخر گیر بیفتم و جانم را بگذارم رو این كار.»

زن فكری كرد و گفت «این را دیگر راست می گویی. وقتش رسیده خودت را بزنی به دیوانگی تا دست از سرت بردارند.»

مرد گفت «چطور این كار را بكنم؟»

زن گفت «فردا صبح, وقتی شاه رفت حمامم هر طور شده خودت را برسان به او. دست و پاش را بگیر و مثل دیوانه ها از خزینه بندازش بیرون و لخت مادرزاد بنا كن به بشكن زدن و قر و قمبیل آمدن. آن وقت دوست و دشمن می گویند رمال باشی پاك چل و خل شده؛ پادشاه هم دست از سرت برمی دارد.»

مرد گفت «بد نگفتی.»

و صبح فردا, همان طور كه زنش گفته بود, بعد از اینكه پادشاه رفت حمام, دوان دوان خودش را رساند به آنجا. نگهبان ها را كنار زد و به زور رفت چنگ انداخت موهای پادشاه را گرفت و از خزینه كشیدش بیرون, كه یك مرتبه صدایی بلند شد و سقف خزینه رمبید.

پادشاه وقتی دید رمال باشی از مرگ حتمی نجاتش داده, مال بی حساب و كتابی به او بخشید و همه كاره دربارش كرد.

رمال باشی برگشت خانه و ماجرای آن روز را برای زنش تعریف كرد. زن گفت «یك كار دیگر هم می توانی بكنی.»

مرد گفت «چه كاری؟»

زن گفت «یك وقت كه همه اعیان و اشراف شهر دور و بر تخت پادشاه حلقه زده اند خودت را برسان به پادشاه و او را از تخت بكش پایین. بعد از این كار, همه می گویند عقل از سرت پریده و دیوانه شده ای. پادشاه هم می گوید رمال دیوانه نمی خواهم و از دربار بیرونت می كند. آن وقت با خیال راحت می رویم گوشه دنجی می نشینیم و خوش و خرم زندگی می كنیم.»

رمال باشی حرف زنش را قبول كرد و منتظر فرصت ماند. تا یك روز همه اعیان و اشراف شهر رفتند حضور پادشاه و دست به سینه جلو تختش صف بستند.

رمال باشی دید فرصت از این بهتر دست نمی دهد و از میان جمعیت پرید رو تخت و پادشاه را از آن بالا انداخت پایین, كه در همین موقع عقربی قد یك گنجشك از زیر تشكی كه پادشاه روش نشسته بود, آمد بیرون.»

همه به رمال باشی آفرین گفتند و از آن به بعد دیگر كسی نبود كه به اندازه رمال باشی پیش پادشاه عزیز باشد.

رمال باشی مطلب را با زنش در میان گذاشت و آخر سر گفت «امروز هم كه این جور شد و حالا بیشتر از عاقبت كار می ترسم.»

زن, شوهرش را دلداری داد و گفت «حالا كه خدا می خواهد روز به روز كار و بارت بالا بگیرد و اجر و قربت پیش پادشاه بیشتر شود, چرا ما نخواهیم؟»

رمال باشی گفت «درست می گویی. باید راضی باشیم به رضای خدا.»

از آن به بعد, رمال باشی صبح به صبح می رفت دربار و شب به شب برمی گشت خانه و با زنش به خوبی و خوشی زندگی می كرد. تا روز از روزها كه همراه پادشاه رفته بود شكار, پادشاه ملخی را در مشتش گرفت و به او گفت «بگو ببینم! چی تو مشت من است؟»

رمال باشی روش را كرد به طرف آسمان و در دل گفت «خدایا! خودت می دانی كه من می خواستم از این كار دست بكشم و تو نگذاشتی. حالا هم راضی ام به رضای تو.»

بعد, آهسته گفت «یك بار جستی ملخو! دوبار جستی ملخو! آخر كف دستی ملخو.»

پادشاه گفت «رمال باشی! داری با خودت چه می گویی؟ بلندتر بگو.»

رمال باشی با ترس و لرز بلندتر گفت «عرض كردم یك بار جستی ملخو! دوبار جستی ملخو! آخر كف دستی ملخو!»

پادشاه گفت «آفرین بر تو.»

و دستش را واكرد و ملخ پرید به هوا. . .




طبقه بندی: ترفندهای ویندوز،

تاریخ : یکشنبه 24 آبان 1388 | 02:44 ب.ظ | نویسنده : mahnaz tabakh | نظرات
فمنیسم به عنوان جنبش اجتماعی وفکری در وسیع ترین معنای آن به ارتقا ء موقعیت اجتماعی زنان به عنوان یک گروه در جامعه می‌اندیشد . از فمنیسم همچون هر جنبش اجتماعی وفکری انتظار می‌رود موقعیت فرودست گروه پایه خود _یعنی زنان _را تبین کند وعلل وعوامل موثر برآن را توضیح دهد ، تصویری از حامعه مطلوبی که در آن زنان از موقعیت مساعد ومناسبی بر خود دارند ارائه کند ، مجموعه مطالباتی را برای رسیدن به این هدف در دستور کار خود قرار دهند .سرانجام با تعیین راهبرد عملیاتی خود به سازماندهی وبسیج منافع بپردازد وروشهای مشروع یا موثر مورد نظر خود را برای نیل به اهداف مشخص سازد .

فمنسیم از این نقطه آغاز می‌کند که زنان سرکوب می‌شوند و این سرکوبی مسئله مهمی است . اقتدار مردان آزادی عمل زنان را محدود می‌کنند چون مردان امکانات اقتصادی ، فرهنگی و اجتماعی بیشتری را دراختیار خود دارند . سنگ بنای فمنیسم دفاع از حقوق زنان است . تمامی صور فمنیسم این را تصدیق می‌کنند که زنان انسان هستند نه عروسک ، برده ، شی ء ویا حیوان .

به عقیده فمنیسمها اولا همه امور شخصی سیاسی است . یعنی عاملانی مرتکب ستم کاری می‌شوند که اختیار این کار به ایشان تفویض شده است وثانیا باید برای تجربیات عینی زنان از این ستم ، که در برخوردهای روزمره شخصی ویا در روابط اجتماعی به دست آمده اند اعتبار قائل شد . مرد وزن ستمگر وتحت ستم در زندگی هر روزه خود با یکدیگر تعامل دارند ونقش آفرینانی در حال اجرای سناریویی از پیش آماده شده نیستند . این بازیگران نمایش ممکن است در زمینه اجتماعی خاص با یکدیگر مخالفت داشته باشد ودر عمل هم دارند . در این گونه موارد مردان زور خود را به کار میگیرند وزنان دچار رنج وتحقیر می شوند . البته اقتدار مردان فردی نیست ، فرضیات جنس پرستانه جامعه به سود مردان است . ایدئولوژی های مردسالار از اقتدار مردان بر زنان حمایت می‌کنند وآن را مقدس جلوه می دهند . بنابراین تکلیفی که جامعه شناسان فمنیست برعهده دارند بررسی رابطه فرد با ساختار اجتماعی ، ارتباط تجربیات زندگی روزمره زنان با ساختار جامعه‌ای که در آن به سر می برند وارتباط اقتدار مردان در مناسبات شخصی با شیوه نهادینه شدن این اقتدار در جامعه است .




طبقه بندی: ترفندهای ویندوز،

تاریخ : سه شنبه 12 آبان 1388 | 03:49 ب.ظ | نویسنده : mahnaz tabakh | نظرات

گفته میشه «بیل گیتس»، رئیس «مایکروسافت»، در یک سخنرانی در یکی از دبیرستان‌های آمریکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت:

«در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش‌آموزان نمی‌آموزند»

او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبیرستان فرا نمی‌گیرند، بیان كرد.

این اصول به شرح ذیل است:

اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.

اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار می‌رود که قبل از آن ‌که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.

اصل سوم: پس از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوق‌العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آن‌که بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.

اصل چهارم: اگر فکر می‌کنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزی در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار « یک فرصت» بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می‌رسد، ملال‌آور نبودند




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 9 آبان 1388 | 08:57 ق.ظ | نویسنده : mahnaz tabakh | نظرات

هنوز به این نتیجه نرسیده ای که از پاکی و راستی ارزشمند تر والاتر نیست؟

 

هنوز آنقدر شجاع نشده ای که بدانی باید راستگو باشی؟نباید دروغ بگویی؟

 

هنوز آنقدر انسان نشده ای؟

 

هنوز طعم شیرین عشق ورزی را نچشیده ای؟

 

هنوز به این ایمان نرسیده ای که باید با همه انسان ها مهربان باشی؟

 

هنوزدلت دنبال  رویاهای کودکانه ات است...

 

هنوز نیکی را نپذیرفته ای...

 

هنوز به نیکی ایمان نیاورده ای...

 

بدانید :

خوب بودن (( به خدا )) سهل ترین كار است

و نمی دانم،

                كه چرا انسان،

                                   تا این حد،

                                                با خوبی،

                                                            بیگانه است!

                                   و همین درد مرا می آزارد!

                                                                      

                                                                         (فریدون مشیری)




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 9 آبان 1388 | 08:53 ق.ظ | نویسنده : mahnaz tabakh | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2